تو هستی و ديگر هيچ نيست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

متن زير اونقدر قشنگه که دلم نيومد براتون ننويسم .

مثل هميشه ، اين متن شاهکاری است از يک دوست نازنين که دلم ميخواد خودتون بريد سراغش و ازش تشکر کنيد .

 

در بستری از سکوت ، التهاب چشمانم ، وجود سرخورده ام را گرما می بخشيد .

گويی کسی در من می گفت :  او را بخوان! او در همين نزديکی ست... 

نزديکتر از اوج و فرا تر از  تو و عشق... کسی که وسعت محبتش در پهنای ذهن حقيرمان نمی گنجد...

نگاهم را در اشک غسل دادم و با بغضی عميق صدايش کردم ... او صدايم را شنيد اما بغضم را پاسخ نگفت.

در غم دست و پا می زدم و بر ناکامی دعايی اجابت نشده می گريستم.آن لحظه بود که احساس ناتوانی تمام وجودم را فرا گرفت ...

هميشه ايمان داشتم اگر همه ی دنيا هم مرا تنها گذارند او با من خواهد بود اما آن لحظه احساس کردم او نيز مرا رها کرده...آه... هيچ چيز غم انگيزتر از اين حس نيست...

گفتم می خواهی به من اثبات کنی ، که هيچم؟؟

که عاجزم؟

که همه چيز در يد قدرت توست؟...

من که هر روز به اين مطلب اقرار می کنم ...

ميدانم که ميتوانی مرا تا اوج  بالا بری و تا عجز ، نزول دهی من بی تو هيچم...

تنهايم مگذار که محتاج توام ............................ .

***************************************************

خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غمهای دگر غير از غم عشقت رها کن .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و سلام و درود بی پايان بر زنار بندان ديار عشق و عطش باد .

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید